داستانهای دخترک و اقیانوس

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
1386/05/31
...
نمیخوام بخندم فقط دلم میخواست دیگه هیچ وقت نتونم اشک بریزم ....
1386/05/27
دیره...
تنهایی مثل یه فریاده که توی گلوی آدم خفه میشه...تنهایی یعنی اینکه هیچ کس برای تو حوصله نداشته باشه... یعنی اینکه تا بیای دهنتو باز کنی که حرف بزنی همه با دست اشاره بدن...هیس یه کم صبر کن... این صبر کردن گاهی سالها طول میکشه... گاهی یک عمر منتظر میمونی که حرفتو بزنی... بعضیا هیچ وقت حرفشونو نمیگن... بعضیا حتی بد شانس ترن... چون بعد از مدتها انتظار برای گفتن... حرفشون توی همهمه یِ جمعیت گم میشه و هیچ کس نمیفهمه چی میخواستن بگن.
نمیدونم قراره توی کدوم دسته باشم. فعلا فقط صبر میکنم...از نگفتن نمیترسم... از این میترسم که روزی که وقت کنی حرفم رو بشنوی دیگه نخوام بگم که...
1386/05/17
عشق...


امشب خیلی چیزا یاد گرفتم، فهمیدم عشق ارزشش خیلی بالا تر از بچه بازیای دوران جوونیه. فهمیدم احترام ارزشش از همه چیز بالاتره. میشه به خاطر عشق خیلی کارا کرد. میشه جلوی خشمتو بگیری. میشه مرد باشی. میشه شخصیتتو به رخ همه بکشی....
امشب فهمیدم اگه ازم بخواد تا اون سر دنیا هم باهاش میرم. بدون اینکه یه لحظه به امن بودن جام شک کنم. امشب فهمیدم کنارش چه آرامشی دارم، حتی تو سخت ترین شرایط...
امشب فهمیدم عشق خیلی مردونگی میخواد... عشق مرد میخواد.
   1      2    >>