<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[سادگی ها]]></title>
		<link>http://sadegiha.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[داستانهای دخترک و اقیانوس]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[تنها حرف اقیانوس]]></title>
					<link>http://sadegiha.blogsky.com/1386/08/22/post-27/</link>
					<description><![CDATA[ عاشق محبت کردنم. محبت کردن به کسی که دوسش دارم. کسی که زیادی دوسش دارم. خوب بودن و دوست دارم و معنی بودن رو تازه فهمیدم.پس ازش خسته نمیشم. دلم میخواد همه ی هزار تا حرفتو بشنوم و همه ی هزار تا حرفمو بهت بگم . همیشه دلم میخواسته برم و تو پا به پام..<br>اگه اینجا اومدم واسه اینه که از خستگیام فرار کردم و از کسایی که آزارم دادن. اینجایی که هستم بهترین جای دنیاست. آروم ترینش. قشنگترین... اینجا پیش تو .<br>کم نمیارم. آخه من مرد یکیم که خیلی...<br>]]></description>
					<pubDate>Tue, 13 Nov 2007 12:11:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://sadegiha.blogsky.com/Comments.bs?PostID=27</comments>
          <guid>http://sadegiha.blogsky.com/1386/08/22/post-27/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اقیانوس]]></title>
					<link>http://sadegiha.blogsky.com/1386/08/22/post-26/</link>
					<description><![CDATA[دیگه حتی به اندازه ی یه چشمه هم توی وجود پر عظمت اقیانوسم  معرفت نیست. تازه فهمیدم که من اولین دخترکی نبودم که اقیانوس براش میمرد. تازه فهمیدم " دخترک بودن" اصلا  برای اقیانوس معنی نداشت. چقدر اشتباه کردم. انقدر که دیگه حتی نمیتونم خودمو پشت دخترک قصه هام قایم کنم. آسمون آفتابیه. من مثل همیشه تنهام و توی اتاقم نشستم. هوا پاییزیه . نسیم هم همینطور. اما توی اتاق من دیگه نسیم ملایم اقیانوس جایی نداره. نمیدونم چی شد. نپرسین. خودم هم بارها و بارها در عرض چند ساعت از خودم پرسیدم چی شد؟ من نمیدیدم؟ یا اقیانوسم اقیانوس نبود؟ مثل همیشه کوتاه نمینویسم چون این آخرین باریه که مینویسم ، میخوام برای آخرین بار از حال دخترک و اقیانوس براتون بگم و بعد برم. دلم براشون تنگ میشه. دلم برای همه ی لحظه هایی که با هم خندیدن تنگ میشه . دلم برای معصومیت دخترک از همه بیشتر تنگ میشه. شما تا حالا مثل دخترک و اقیانوس ، به خوشبختی اونا دیده بودین؟ دخترک فکر میکرد فقط و فقط یه اقیانوس تو دنیا هست. بقیه کوه باشن ،دریا یا صحرا ، آسمون یا زمین. اقیانوسم اقیانوس بود. فکر میکردم برای اقیانوسم دخترک دخترکه. از دیشب هزار بار از خودم پرسیدم مگه دخترکها هم دروغ میگن که اقیانوسم فکر میکنه من دروغ گفتم؟ جوابشو نمیدونم ، نمیفهمم ، نمیبینم... من با همه یکی شدم به همین سادگی. نمیخوام فکر کنم تا حالا مرداب رو اقیانوس میدیدم. اقیانوسم اقیانوس بود . از همتون که خوندین و کنار دخترک بودین ممنونم. قرار بود تنها وقتی که غمگینم توی وبلاگم بنویسم. نمیتونم مدام بنویسم. پس دیگه نمینویسم.]]></description>
					<pubDate>Tue, 13 Nov 2007 12:09:56 GMT</pubDate>
					<comments>http://sadegiha.blogsky.com/Comments.bs?PostID=26</comments>
          <guid>http://sadegiha.blogsky.com/1386/08/22/post-26/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[آبنبات چوبی ، بستنی ، چیپس روغنی]]></title>
					<link>http://sadegiha.blogsky.com/1386/07/30/post-25/</link>
					<description><![CDATA[اقیانوس این روزا خیلی با دخترک بازی کرده... انقدر با هم خندیدن و شوخی کردن که دخترک یادش رفته یه روزی میخواست بره. از همه مهم تر.... یادتونه  دخترک دلش بستنی قیفی و آبنبات چوبی و چیپس روغنی میخواست؟ چند هفته پیش دخترک و اقیانوس با هم آبنبات چوبی خوردن. دیروز بستنی قیفی خوردن. امروزم چیپس روغنی. دیگه بهتر از اینم میشه؟]]></description>
					<pubDate>Mon, 22 Oct 2007 22:42:04 GMT</pubDate>
					<comments>http://sadegiha.blogsky.com/Comments.bs?PostID=25</comments>
          <guid>http://sadegiha.blogsky.com/1386/07/30/post-25/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
