سادگی ها

داستانهای دخترک و اقیانوس

پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

شنیدم یاغی شدی

با بعضیا باقی شدی

ندیده بودم اشک بیاد از اون چشات

میدونم،

ترسیدی اون نمونه برات

 

میدونم درد تو از خجالت

میدونم خوب میدونی

اینا تاوان همون خیانت

 

میدونم فکر میکنی خیلی بدی توی دلت

ولی اون میبخشدت

خودش اینو گفته بهت

 

دیدم از خدا می پرسی

تو چه نونی بودی که گذاشت توی کاسش

میدونم چه مرگته !

تو دلت تنگه واسش

 

کی میگه نمیخوادت مرتیکه ی پرت

اون فقط یه عشق میخواد بی قید و شرط

اون فقط یه سایبون، یه مهربون

یه همنفس

که مرد باشه، همین و بس

 

ولی تو خدا رو شکر کن.

آخه تو یاغی شدی

همیشه میگفتی نیستی

حالا اینجارو ببین...

تو با اون باقی شدی

 

فکر کنم عاشق شدی

عاشق اون سادگی هاش

میدونم تا آخرش

هرجا بره هستی باهاش

               

                           از اقیانوس، به اقیانوس

+نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد 1388ساعت11:31 AMتوسط هوناز |


پاییز میرسد، عصرهای مسی، غروب و سایه های معنی دار،
قایم باشکهای مهتابی و شما، که چقدر ناقلا بودید!
و من، چه ذوقی میکردم وقتی که مرا دست می انداختید!
توی همین دلم،
که همین حالا هم در سینه ام میزند،
چکه ای از آن یادها مانده است.
حظ میکنم.
به خاطر می آورم که شما میگفتید:
" سر به آن درخت صنوبر بگذار،
چشمهایت را ببند
و تا وقتی که من صدایت نکرده ام از اینجا جم نمیخوری."
و من میگفتم: چشم!
سر به آن درخت صنوبر گذاشتم،
چشمهایم را تا جایی که مقدور بود بستم،
تا حالا، تا اکنون، ...
تازگی ها چشم بسته به خودم میگویم:
نکند خدایی نکرده مرا فراموش کرده اید!
مرا به خاطر بیاورید.
من همانم که گفتید چشمهایت را ببند و در دلت بشمار،
بشمار و تا من نگفته ام چشم باز نکن.
من هنوز هم چشم بسته به انتظار شما در دلم می شمارم:
چندمیلیارد و یک، چندمیلیارد و دو، چندمیلیارد و تو...

اشکان                                        
 

+نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388ساعت11:40 PMتوسط هوناز |

حس من، حس پرواز است در آب

حس یک قطره ی تنها روی برگ باران خورده

مثل یک پیله ی کوچک

که اصراری ندارد به پروانه شدن

پـُرم از فریاد در خواب


+نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388ساعت11:11 PMتوسط هوناز |

تو در بعد از ظهر سی و دومین روز بهاری متولد شدی

در آغوشی پر مهر

با بوسه ای از جنس عشق

پر از دلهره و اشتیاق

حضورت نه هوس بود و نه گناه

وجودت سراپا یک عهد بود

عهدی بالاتر از رفاقت

عهدی از جنس شهامت

عهد من پایبندی تو، عهد او یکرنگی تو

عهد من و او جاودانگی تو بود...


عشق بهاریمان

دومین و آخرین سال تولدت مبارک

اول اردیبهشت 88

+نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388ساعت2:47 PMتوسط هوناز |


کسی فکرشو نمی کرد

که دلم پیش تو بود؟

وقتی چشمای سیاتو

ساده از من می ربود


کسی حتی یادشم نبود

یکی برات در به دره

حاضره همین جوری، واسه خودت

واسه اون رفاقتات، شیطونیات

جون بسپره؟


کسی از من ساده تر پیدا نشد؟

دل به وعده های عاشقانه خوش کنه

یا حبابای تموم دریا رو

واسه ی برگشتن تو بشمره


...

....

کاش تو قصه ها بودیم

شاید این آخر تلخ

با یه پاک کن پاک می شد

کاش که قصه ی لیلی من

با یه بوسه با یه خواب تموم می شد...

+نوشته شده در شنبه 29 فروردین 1388ساعت02:54 AMتوسط هوناز |

به راهت ادامه بده

به دلت بد راه نده

ببینم اصلا توی این مدت دلت تنگ شده؟

می دونم نشده

بسه غصه

بسه گریه زاری

بسه این همه شب و روز بی قراری

نمی خوام تو رو

مهم نیست کجایی

بعد از این همه وقت

سرنوشتم شد جدایی

+نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1388ساعت5:08 PMتوسط هوناز |


سیاهی چشمانم را به چشمانت می دوزم

تا شاید این بار... درد را در نگاهم بخوانی


اما عشق...

میترسد خلوت پر از تنهاییمان را به هم بزند...

وقتی با نگرانی از پشت سایه ی غول پیکر غرور...

منتظر رخصت توست...

اضطراب را در چهره اش میخوانی؟

نفس های تندش را میشنوی؟

اصلا  گرمی زمزمه ی نامت را کنار گوشهایت حس کرده ای...


میدانم که میدانی...

به خاطر همین باز هم

سیاهی چشمانم را به چشمانت می دوزم

تا شاید این بار... درد را در نگاهم بخوانی!



+نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1388ساعت03:04 AMتوسط هوناز |


کی لبخندی، کی شوری، کی رقصی

میسوزی تا غروب ... تا سرما... تا تنهایی...تا ابد


دست بردار از دردانگی

دیگر در این وادی، در این اقیانوس 

در این غربت، در این شب

کسی سراغ از سپیده نمی گیرد

غروبی بی رنگ باش در این حوالی

در افق  پستوی نمناک همین خانه


تو را چه به جاودانگی، ای سپیده ی عشق؟؟

تو را چه به سپیدگی، ای سپیده ی عشق؟؟


+نوشته شده در جمعه 14 فروردین 1388ساعت00:34 AMتوسط هوناز |


دردم از یار است و درمان نیز هم              دل فدای او شد و جان نیز هم

این که میگویند آن خوشتر ز حسن           یار ما این دارد و آن نیز هم

چون سرآمد دولت شبهای وصل               بگذرد ایام هجران نیز هم

حضرت حافظ                                  

+نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین 1388ساعت00:24 AMتوسط هوناز |

چه مانده است باقی؟

جز سکوت من و همهمه ی تو

در بی پروایی نبودنمان

باید رفت،

مرا پای رفتن نیست...

+نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین 1388ساعت9:42 PMتوسط هوناز |

هونازم 

من هیچ وقت نتونستم به قشنگی تو بنویسم. اما از فروغ کمک گرفتم که یه جوری بهت بگم دوست دارم.

سال نو مبارکت عزیزم 

 اشکان 

 

آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست 

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش 

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رؤیا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم 

آه … گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده 

بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله ی راز 

ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید 

آه … باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد 

بی گمان زان جهان رؤیایی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
 
جاودان باشی ...  

ای سپیده عشق 

 

سپیده عشق-فروغ فرخزاد

+نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند 1387ساعت4:16 PMتوسط هوناز |

خیلی گشتم...

تا نبودنت رو...

جای خالی مهربونیات رو...

سکوت خالی از خنده هات رو...

توی یه جمله خلاصه کنم،

"نبودنت خلاصه نمی شه عزیزم"




+نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند 1387ساعت01:13 AMتوسط هوناز |


دیشب...

اشک در چشمانم حلقه زد،

بغض در گلویم،

و درد در دل شکسته ام...

با او نجوا کردم

گاهی فریاد کشیدم

گاهی گریستم

و با مشت های کوچکم

به تن تنومندش کوبیدم

آنقدر کوبیدم تا مرا در آغوش گرفت

و گفت: "دوستت دارم"


+نوشته شده در جمعه 23 اسفند 1387ساعت7:58 PMتوسط هوناز |

خم می شوم

وهمه ی سادگی هایم را در آغوش می گیرم

همه ی همه!

تا زیر بی اعتنایی گام هایت له نشوند

از این پایین...

در نگاهم چه بزرگ به نظر میرسی

چه فایده...

زانوهایم روی زمین سرد درد گرفته!

برای بزرگیت این کافیست؟


+نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند 1387ساعت5:33 PMتوسط هوناز |

خیره به تو

طعم آخرین بوسه هنوز دلم را قلقلک می دهد

دستانم از شدت فشار سرّ شده اند

به دیوار سنگی اطرافم گوش می سپارم

و خیره به صدای آزاردهنده ی قطرات آب

با چشمانی که از اشک تار است

وجودم را به آغوش تنومندت می سپارم

صدای ناله ی مرده بار دیگر در گوشم می پیچد

می خواهد.... هر دو را می خواهد

بلند می شوم

دستانم را آماده می کنم

گرمی قطرات خون دستان یخ زده ام را میسوزاند

به او التماس می کنم

"چشمانم را که از من گرفتی..."

"بگذار برای آخرین بار در آغوش بگیرم محبوبم را"

+نوشته شده در شنبه 17 اسفند 1387ساعت12:49 PMتوسط هوناز |