X
تبلیغات
رایتل


سادگی ها

داستانهای دخترک و اقیانوس

    تو این ولایت ای با اصالت   تو مونده بودی    توهم شکستی 

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 تیر 1390ساعت 09:34 ب.ظ توسط هوناز نظرات (1)|

 

 

  بر سر آنم 

  بر سر آنم که گر ز دست برآید 

  دست به کاری زنم  

  به کاری زنم که غصه سرآید

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 تیر 1390ساعت 10:16 ق.ظ توسط هوناز نظرات (1)|

    فردا که می آیی به سراغم        نفسی نیست....

نوشته شده در سه‌شنبه 31 خرداد 1390ساعت 09:02 ب.ظ توسط هوناز نظرات (0)|

 

 

من... تو... نسیم... موج دریا     

نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد 1390ساعت 06:33 ب.ظ توسط هوناز نظرات (1)|

I wanna risk it so bad 

that my head bumps into a glass window 

and a drop of blood bubbles out of my forehead 

and slips all the way down to the tip of my nose  

what if i wanna risk it so bad

نوشته شده در شنبه 28 خرداد 1390ساعت 05:33 ب.ظ توسط هوناز نظرات (1)|

 خانه دلم کوچک و شلوغ است 

 دلتنگی هایم را به زور در انباری جای داده ام 

 اما خاطراتت  

 همه جا ریخته 

 عشقت  را از میانشان برمیدارم  

 گرد کینه را با دقت از آن پاک میکنم

 و بر طاقچه میگذارمش 

 آغوش گرم و دوست داشتنی ات را به اتاق خوابم می برم 

 دوست ندارم کسی آنرا روی زمین پیدا کند ...

 بیهوده میکوشم 

 من که منتظر میهمان نیستم 

نوشته شده در سه‌شنبه 24 خرداد 1390ساعت 11:06 ب.ظ توسط هوناز نظرات (3)|

 با هر نفسی که میکشم 

 یاد تو را با اشتها می بلعم 

 خاطراتم را از جعبه ی زیر تختم دزدیدی 

 و بجایش یک مشت سنگ ریزه ریختی 

 هرآنچه دارم همین نفسم است 

 که روزی با تو یکی بود

نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد 1390ساعت 08:30 ب.ظ توسط هوناز نظرات (2)|

متنفرم از اینکه همه جا نشستی و  

 

حرف از بی ریایی زدی 

 

متنفرم. متنفرم. متنفرم

نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد 1390ساعت 01:14 ق.ظ توسط هوناز نظرات (1)|

 

زن سیاه پوش لاغر اندام 

عجوزه پیر  نفرت انگیز 

شاید هیچ وقت نمی خواست ....

نوشته شده در شنبه 21 خرداد 1390ساعت 11:37 ب.ظ توسط هوناز نظرات (1)|

تنها امید من که نا امیده 

امید من دوباره ته کشیده 

لحظه به لحظه فکر نا امیدی 

این لحظات امونمو بریده 

اون که می گفت با دستای دل من 

از قفس بی کسی آزاد شد 

چی شد که با گریه من شاد شد 

با شبنم اشک من آباد شد 

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم 

خواستم دلم یه گوشه ای بمیره 

خسته شدم چه انتظار سختی 

یکی بیاد جون منو بگیره 

قلب من از تبیدنش خسته شد 

نبضم با ضربه های معکوس مرد 

قلب من از خستگی خوابش گرفت  

این دل نا امید و مأیوس مرد 

شاید صدای زخمی دل من 

مرهم زخمای دل تو باشه 

شاید که قصه جدایی من 

نذاره هیچکی از کسی جدا شه  

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم 

خواستم دلم یه گوشه ای بمیره 

خسته شدم چه انتظار سختی 

یکی بیاد جون منو بگیره 

قلب من از تبیدنش خسته شد 

نبضم با ضربه های معکوس مرد 

قلب من از خستگی خوابش گرفت  

این دل نا امید و مأیوس مرد 

نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت 1390ساعت 09:51 ب.ظ توسط هوناز نظرات (2)|

انتظار یعنی اینکه سالها برای رسیدن یه لحظه صبر کنی با اینکه میدونی اون لحظه هیچ وقت نمیرسه ، 


حسرت یعنی دلت برای روزایی که با یه خیال و رویا گذروندی بسوزه ، 


فرصت یعنی بازم چشماتو روی زشتیا ببندی و وانمود کنی همه چی همون طوره که باید ، 


تنهایی یعنی کسی توی دلت باشه اما جلوی چشمت... ، 


گذشت یعنی از وجودت هدیه کنی با اینکه میدونی کسی قدرشو نمیدونه ، 


عشق جمع همه ی ایناس به اضافه ی یه کم خر یت. 

 
نوشته شده در پنج‌شنبه 22 اردیبهشت 1390ساعت 10:42 ق.ظ توسط هوناز نظرات (0)|

شنیدم یاغی شدی

با بعضیا باقی شدی

ندیده بودم اشک بیاد از اون چشات

میدونم،

ترسیدی اون نمونه برات

 

میدونم درد تو از خجالت

میدونم خوب میدونی

اینا تاوان همون خیانت

 

میدونم فکر میکنی خیلی بدی توی دلت

ولی اون میبخشدت

خودش اینو گفته بهت

 

دیدم از خدا می پرسی

تو چه نونی بودی که گذاشت توی کاسش

میدونم چه مرگته !

تو دلت تنگه واسش

 

کی میگه نمیخوادت مرتیکه ی پرت

اون فقط یه عشق میخواد بی قید و شرط

اون فقط یه سایبون، یه مهربون

یه همنفس

که مرد باشه، همین و بس

 

ولی تو خدا رو شکر کن.

آخه تو یاغی شدی

همیشه میگفتی نیستی

حالا اینجارو ببین...

تو با اون باقی شدی

 

فکر کنم عاشق شدی

عاشق اون سادگی هاش

میدونم تا آخرش

هرجا بره هستی باهاش

               

                           از اقیانوس، به اقیانوس

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد 1388ساعت 11:31 ق.ظ توسط هوناز|


پاییز میرسد، عصرهای مسی، غروب و سایه های معنی دار،
قایم باشکهای مهتابی و شما، که چقدر ناقلا بودید!
و من، چه ذوقی میکردم وقتی که مرا دست می انداختید!
توی همین دلم،
که همین حالا هم در سینه ام میزند،
چکه ای از آن یادها مانده است.
حظ میکنم.
به خاطر می آورم که شما میگفتید:
" سر به آن درخت صنوبر بگذار،
چشمهایت را ببند
و تا وقتی که من صدایت نکرده ام از اینجا جم نمیخوری."
و من میگفتم: چشم!
سر به آن درخت صنوبر گذاشتم،
چشمهایم را تا جایی که مقدور بود بستم،
تا حالا، تا اکنون، ...
تازگی ها چشم بسته به خودم میگویم:
نکند خدایی نکرده مرا فراموش کرده اید!
مرا به خاطر بیاورید.
من همانم که گفتید چشمهایت را ببند و در دلت بشمار،
بشمار و تا من نگفته ام چشم باز نکن.
من هنوز هم چشم بسته به انتظار شما در دلم می شمارم:
چندمیلیارد و یک، چندمیلیارد و دو، چندمیلیارد و تو...

اشکان                                        
 
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388ساعت 11:40 ب.ظ توسط هوناز|

حس من، حس پرواز است در آب

حس یک قطره ی تنها روی برگ باران خورده

مثل یک پیله ی کوچک

که اصراری ندارد به پروانه شدن

پـُرم از فریاد در خواب


نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388ساعت 11:11 ب.ظ توسط هوناز|

تو در بعد از ظهر سی و دومین روز بهاری متولد شدی

در آغوشی پر مهر

با بوسه ای از جنس عشق

پر از دلهره و اشتیاق

حضورت نه هوس بود و نه گناه

وجودت سراپا یک عهد بود

عهدی بالاتر از رفاقت

عهدی از جنس شهامت

عهد من پایبندی تو، عهد او یکرنگی تو

عهد من و او جاودانگی تو بود...


عشق بهاریمان

دومین و آخرین سال تولدت مبارک

اول اردیبهشت 88

نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388ساعت 02:47 ب.ظ توسط هوناز|

  1    2    3    4    5  >>

Design By : Night Skin

Archives
Links
Design
Specific
Others