X
تبلیغات
زولا


سادگی ها

داستانهای دخترک و اقیانوس

هونازم 

من هیچ وقت نتونستم به قشنگی تو بنویسم. اما از فروغ کمک گرفتم که یه جوری بهت بگم دوست دارم.

سال نو مبارکت عزیزم 

 اشکان 

 

آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست 

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش 

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رؤیا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم 

آه … گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده 

بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله ی راز 

ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید 

آه … باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد 

بی گمان زان جهان رؤیایی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
 
جاودان باشی ...  

ای سپیده عشق 

 

سپیده عشق-فروغ فرخزاد

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند 1387ساعت 04:16 ب.ظ توسط هوناز|

خیلی گشتم...

تا نبودنت رو...

جای خالی مهربونیات رو...

سکوت خالی از خنده هات رو...

توی یه جمله خلاصه کنم،

"نبودنت خلاصه نمی شه عزیزم"




نوشته شده در سه‌شنبه 27 اسفند 1387ساعت 01:13 ق.ظ توسط هوناز|


دیشب...

اشک در چشمانم حلقه زد،

بغض در گلویم،

و درد در دل شکسته ام...

با او نجوا کردم

گاهی فریاد کشیدم

گاهی گریستم

و با مشت های کوچکم

به تن تنومندش کوبیدم

آنقدر کوبیدم تا مرا در آغوش گرفت

و گفت: "دوستت دارم"


نوشته شده در جمعه 23 اسفند 1387ساعت 07:58 ب.ظ توسط هوناز|

خم می شوم

وهمه ی سادگی هایم را در آغوش می گیرم

همه ی همه!

تا زیر بی اعتنایی گام هایت له نشوند

از این پایین...

در نگاهم چه بزرگ به نظر میرسی

چه فایده...

زانوهایم روی زمین سرد درد گرفته!

برای بزرگیت این کافیست؟


نوشته شده در سه‌شنبه 20 اسفند 1387ساعت 05:33 ب.ظ توسط هوناز|

خیره به تو

طعم آخرین بوسه هنوز دلم را قلقلک می دهد

دستانم از شدت فشار سرّ شده اند

به دیوار سنگی اطرافم گوش می سپارم

و خیره به صدای آزاردهنده ی قطرات آب

با چشمانی که از اشک تار است

وجودم را به آغوش تنومندت می سپارم

صدای ناله ی مرده بار دیگر در گوشم می پیچد

می خواهد.... هر دو را می خواهد

بلند می شوم

دستانم را آماده می کنم

گرمی قطرات خون دستان یخ زده ام را میسوزاند

به او التماس می کنم

"چشمانم را که از من گرفتی..."

"بگذار برای آخرین بار در آغوش بگیرم محبوبم را"

نوشته شده در شنبه 17 اسفند 1387ساعت 12:49 ب.ظ توسط هوناز|

نمیدونم چمه...

فقط میدونم حالم خوب نیست

حالم خرابه

انگار یه بغض نشکسته... داره قلبمو پاره پاره میکنه

انگار... انگار غریب افتادم تو این دنیا

انگار... انگار هیچ کس جز تو ... جز من... انگار...

ای بابا...

این که دوست دارم کافیه... آره

این که دوست دارم کافیه


یه کاری کردی به قلبم       که بدونت حتی مردن

سخته حتی بی تو خوبم       لذت از زندگی بردن

یه کاری کردی که از یاد       نمیری حتی یه لحظه

درد عشقت کرده پیرم       اما باور کن می ارزه

دیدن تو گرچه از دور      واسه من یه جور امیده

یه چیزی مثل یه جادو      که بهم رهایی میده

این مهمه که میدونم        واسه من چقدر عزیزی

من که جام عشقو دادم        چه بنوشی چه بریزی

پیشکشت همه نفسهام       نارنین، خوبِ همیشه

نیمی از تنم شدی تو       که ازم جدا نمیشه

رضا صادقی                 

              

دوستای خوبم لینک این آهنگ رو هم براتون گذاشتم:

رضا صادقی/ کافیه                   


نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند 1387ساعت 09:11 ب.ظ توسط هوناز|

پرنده های قفسی    عادت دارن به بی کسی

عمرشونو بی همنفس    کز میکنن کنج قفس

نمیدونن سفر چیه    عاشق در بدر کیه

هر کی بریزه شادونه    فکر میکنن خداشونه

یه عمره بی حبیبن    با آسمون غریبن

این همه نعمت اما    همیشه بی نصیبن

چه میدونن به چی میگن ستاره    چه میدونن دنیا کیا بهاره

چه میدونن عاشق میشه چه آسون    پرنده زیر بارون

تو آسمون ندیدن    خورشید چه نوری داره

چشمه ی کوه مشرق    چه راه دوری داره

قفس به این بزرگی    کاشکی پرنده بودم

مهم نبود پریدن     ولی برنده بودم

فرقی نداره وقتی     ندونی و نبینی

غصه ت میگیره وقتی    میدونی و میبینی

پرنده های قفسی....

عادت دارن به بی کسی


شعر: مسعود فردمنش    

دوستای خوبم برای دانلود آهنگ روی لینک زیر کلیک کنید:

پرنده های قفسی/ سیاوش قمیشی       


نوشته شده در سه‌شنبه 13 اسفند 1387ساعت 09:58 ب.ظ توسط هوناز|


دوست داشتنی...                                          

                                     

تو مرا همه بهاری         همه ی دار و نداری     

   همه شور و اشتیاقی       همه سرو و رود و باغی  

تو مرا همه دلیلی           واسه قصه های لیلی    

تو مرا همه وجودی       همه ی بود و نبودی      

تو همه وسعت دشتی      همه پاکی بهشتی                                       

 

همه پایداری کوه    

واسه موندن تو بلندا  

همه ی  شهامت ابر

واسه باریدن رو دریا 


تو مرا نگین و دُرّی      همه صبری همه عمری


                                                                                  


 

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند 1387ساعت 10:24 ب.ظ توسط هوناز|

هزرگی نگاهت را به او می خندم

دستانم را به یکدیگر میچسبانم و انگشتانم را به هم میفشارم

ارزانی آغوشت را به او می خندم

انگشتانم را بیشتر به هم میفشارم

این بار نگاه کثیفت را قهقهه میزنم

دستانم را مانند ظرفی آماده میکنم

سرد است...

طوفان است...

شب است...

صدای همهمه در گوشم پیچیده

از او میپرسم هر دو را می خواهی؟

با صدایی شبیه به ناله ی مردگان تکرار میکند

"هر دو را میخواهم..."

فکر میکنم... به سادگی ها

به نفرتم...

به همه ی از دست داده ها

به عمرم...جوانی.... زیباییم...

لب سردت را میبوسم

چه عاشقانه بوسه ها زدم من بر این لب...




نوشته شده در شنبه 10 اسفند 1387ساعت 09:43 ب.ظ توسط هوناز|


سهم من از او... نفرت

چه مصرّانه در یاد آوری این احساس می کوشد...!!


چه کوششی نازنینم...؟!

یادم می ماند!


نوشته شده در شنبه 10 اسفند 1387ساعت 12:20 ب.ظ توسط هوناز|

بر خاطراتم، نقش اشک میزنم

عطر وجودش را به دست باد بهار می سپارم

گرمانده باشد از نفس، گرد نگاهش را پاک میکنم

یک بار دیگر تلخی غصه هایم را می بلعم

و ...خسته از این همه بیهودگی

تکه های شکسته ی وجودم را از زمین برمیچینم


فردا...

مهربانم را به دیوار خواهم آویخت در قابی

و با هر آنچه توان مانده در من باقی

میگشایم چشمانم را به صبحِ از او خالی


پس با دل بی خبرم زمزمه میکنم...

بهار آمد.... نبودنش را باور کن....



نوشته شده در پنج‌شنبه 8 اسفند 1387ساعت 05:47 ب.ظ توسط هوناز|




چه آسوده هجران در این تنهایی

چه بی ارزش غرور و بی پروایی

چه بی رنگ لحظه های با هم بودن

چه بیهوده حسرت شکستن شاخه ی شمع دانی


دردانه ی  پدر را...

رهایی باید...

عشق باید، شوق باید...

در این وحشت، در این غربت،

در این واپسین طاقت،

هر چند... فقط گاهی...


  هوناز/ زمستان ۸۷                       



نوشته شده در جمعه 2 اسفند 1387ساعت 12:04 ق.ظ توسط هوناز|


Design By : Night Skin

Archives
Links
Design
Specific
Others